تبليغاتX
madrese_mooshha
سلام دوستان خوبید سلامتید مرثی از نظراتون ممنون که بهم حال دادید اخه افسرده شده بودم حالا هم سرما خوردم دکتر بهم استراحت داده دو روز ولی من میرم مدرسه من بچه ی خوفیم من درس رو خیلی دوست دارمالان جا داره بهم بگین اره جونه عمه ات تو درس رو دوست داری پس چرا نمره هات هیچ وقت از ۱۴ بالا نمیاد خوب چی کار کنم من اینم دیگه .

راستی نفهمیدین این بچه ی کیه واقعا نفهمیدین واقعا که شباهتی هم حس نکردین الان جا داره بهتون بگم به عقلتون شک کردم (شوخی کردم ناحارت نشین ،شدین هم شدین فدای سرم)بابا این شیلو ئه دختره انجلینا و برد پیت ببینید چه مامانیه درست عینه مامانشه لباش ولی چشماش عینه باباشه

ببینید اینم شیلو کوچولو به همراهه خانواده اونم زهراست اون دختر خواندشون

این برد پیتم شده یه پا مامان چه خوبم بچه داری میکنه

ببینید چه با بچه هاش کلنجار میره

اوخییییییییییییییییییییییییییی

خوده انجلینا هم ببین چه خوگشله من کشته ی قیافشم

خوب دیگه زیاد اپ کردم یه وقت میترسم زیادیتون بشه رودل کنید کاری باری؟خداحافظ همین وقت بیکاری به سلامت همون تهدیده همیشگی نظر نظر نظر یادتون نره وگرنه نظرتون میکنم  دوستون دارم بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:15  توسط solmaz | 
سلام سلام ۵ تا سلام بابا خیلی با معرفتین چه قدر بهم سر زدید ممنون شرمندم کردین واقعا اصلا حالا که اینطوره باهاتون قهرمنخیر دلتونو صابون نزنید هستم تا چشم شما رو در ارم انقد براتون اپ میکنم تا چشتون دراد اره ناراحتم از دستتون حالا بیخی یه عکس میزارم بگین کیه انقدر نازهههههههه

ببینیدش چه خوگشله تازه خومشلم هست خوب دیگه کاری ندارم باهاتون راستی مدرسه میرم وااااااااااااااااای نمیدونید چه قدر بده حالا براتون تعریف میکنم بعدا اگه نظر ندید چشاتونو در میارم گفته باشم بابای تا هر وقت که نظر بدین اره داداش گردنمون کلفت دیگه چییییییی داداشنفس کش نظر میخامتوجه این با زبون خوشه که گفتم نظر بدین ها بعد از این دیگه پای خودتونه گفته باشم نگی نگفتی ها

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 8:50  توسط solmaz | 
سلام سلام

سلام به هر کسی که داره لطف میکنه و وبلاگ منو میخونه خوبید انشاالله نماز روزه هاتون قبول باشه ما رو هم دعا کنید من یکی تشنه ی دعای شمام تو رو خدا دعا کنید

خوب میبینم که فردا باید برم مدرسهولی اصلا من از این بابت ناراحت نیستما اصلااصلا هم تا بهم بگن پقی اصلا گریه ام نمیگیرهحالا چی کار کنم مدرسه ها شروع شد دوباره باید صبح کله سحر پاشیم این مسافت رو تا مدرسه طی کنیم که چی معلمه نحسی به ما یه درسی بده یا خیره سرش امتحان بگیره واااااااااااااااااااای امتحانخدای من اه اه هیچی ام هم اماده نکردم برای مدرسه رفتن راحت هم نشستم برای شما اپ میکنم حال میکند الان دوست دارم بشینم زار زار گریه کنم ولی نه ول کن میشینم اپ میکنم بعد گریه میکنم

خوب امروزم یه داستان دارم براتون:

جای پا

خوابی دیدم....

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم.برپهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.در هر صحنه.دوجفت جای پا روی شن دیدم.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.وقتی اخرین صحنه در مقابلم برق زد.به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام.فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش  از خداسوال کردم،خدایا،تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم.درتمام راه با من خواهی بود.ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام.فقط یک جفت جای پا وجود داشت.نمیفهم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم.مرا تنها گذاشتی.      خدا پاسخ داد ،بنده ی بسیار عزیزم،من در کنارت هستم و هرگز ت نخواهم گذاشت.اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی.زمانی بود که تو را در اغوش حمل میکردم.

خوب اینم داستانم خوب بود نه اره خیلی قشنگ بود

وای کاش من اینجا قدم میزدم میرفتم مدرسه اخه میدونید توی راهه مدرسه ی ما پر از سرباز و از این کله گنده هاست به قولی راهش کسل کننده ست اصلا جذابیت نداره ما هم کسل کسل میریم و میایم دیگه خلاصه امسال راحت نخواهم بود اینو پیش بینی میکنم.

خوب دیگه خیلی خیلی کمتر باید بیام اپ کنم درس و مشق دارم مگه نمیبینید هاااااااا؟ خوب دیگه باید برم مدرسه ایشاالله به حقه همین ماه مبارک مدرسه ها یه طوری بشه که دو روز در هفته بریم مدرسه اون دو روز هم فقط چهار ساعت باشیم تو مدرسه وای یعنی میشه خدای من با یه مسیری مثله مسیره بالا وای خدا یعنی میشه الان خدا یه پس گردنی میزنه بهم و میگه بشین سر جات پررو نشو رو که نیست سنگ پای قزوین

اااااااااااا این یانگوم رو میبیند چه جلب شده دیشب چه باحال تموم شد ای پدر سوخته تو هم اینکاره بودی ما نیییدونستیم اییی ایییی ایییی  ببینید خدایی یه کم با نمکه ها.

عکس الان ندارم ولی تا روز های اینده حسابی براتون عکس میزارم مطمئن باشید گلای من خوب دیگه کاری باری؟خداحافظ همین صد سال سیاه دوباره بیام بزرگترین دروغه عمرم همین فردا میام بابا تا درس های اصلی رو بدن یه ماه طول کشیده خوب بابای. التماس نظر

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:20  توسط solmaz | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااااام این دفه ۱۰۱ سلاممممم خوبین همه میبینم که ماه رمضون هم از راه رسید،به قول با ادبا حلوووووول مااه مباااااااارکه رمممضووون را به شوما روووزه داران گرامی ومحترم و محترمه تبرییییک وگوییییم

البته امروز یوم اشکه ولی خوب ما میگیریم بینیم چی ایشه.خوب خوبین سلامتین من که اصلن حالم خوب نیست از اول صبح ضععف گرفتم اخه من نیمیتون تحمل کنم هر روز یه بشقاب پر غذا بعدشم یه عالمه از این اشغالا که تو مغازه میفروشن وااااااااااااااای یعنی من تا اخره ماه رمضون زنده میمونم نموندم همتون حلالم کنید ببخشید اذیتتون کردم البته من که کسی رو اذیت نیمیکنم من انقده بی ازارمخدا گناهانمون رو ببخشه من که الوده ی الوده ام هییییییییییییییییییی گریه ام گرفت هیییییییییییییییییییواقعا خدا از گناهاتون بگذره که این قدر به من نظر میدیدایشاالله به حقه همین ماه رمضون خدا این نظرارو زیادتر کنه که یه حالی هم به ما داده باشه البته همیشه رمضون همیشه به ما حال داده ولی یه عوارضی داره که حدوده ۱۰-۲۰ کیلو ادم رو اب میکنه.

فکر کن این منم هااااااااااااااااااااااااااا

خوب دیگه من باید برم ولی نگران نباشید دفعه ی بعد زوذ تر میام بابا تو رو خدا گریه نکنید چیه طاقت دوری منو ندارید خوب به من چه خوب مگه تقصیره  که انقد نزد شما محبوبم تو رو خدا التماس نکنید ای بابا خوب بابای همین فردا التماس۱۰۰ تا نظر میبینید چه زیاده طلب شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:31  توسط solmaz | 

سلام سلام ۹۹ تا سلام خوبید جیگرا؟منم خوبم مرثی ببخشید دیر اومدم منذرت دیگه مشکلات دیگه ول نمیکنه چی کار کنم خوب امروز چطورین من یه کم خوبم یه کم خسته .تو این پروژه ویدا رو هم با خودم کشوندم تا نتونه اونم بیاد اپ کنه ها ها ها ها

به ویدا جونم هم نظر بدین اون خیلی نا امیده منم ناامیدم ولی من صبر ایوب دارم نمیدونین چه قدر صبر دارم( فقط اگه نظرام به بیست تا نرسه همتونو بیچاره میکنمو اون رویم بیرون میاد خون جلوی چشممو میگیره و وبلاگمو میزارم همینجوری بمونه چون من پاک نمیکنم من خیلی سرسخت تر از اینام ها ها ها هااخرش اشکه خوشحالی بود .

خوب امروز یه داستان براتون دارم:

پیله و پرواز

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون امدن از سوراخ کوچک را تماشا کرد.انگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده،ودیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد.ان شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد ،اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند. اما چنین نشد! در واقع پروانه ناچار شد تمام عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله برای خارج شدن از سوراخ ریز ان را خدا برای پروانه قرار داده بود ،تا ه ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.اگر خداون مقرر میکرد بدون هیـــــــــچ مشکلی زندگی کنیم،فلج میشدیم،به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.من نیرو خواستم خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.من دانش خواستم و خداوند مسایلی برای حل کردن به من داد.من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا انها را از میان بردارم.من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

((من به انچه خواستم نرسیدم...اما انچه نیاز داشتم،به من داده شده بود)).

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر انها غلبه کنی.

                                                                                                                                                 (   پرستو ابراهیمی  ) 

 

 

اینم داستان من خوب بود نه خیلی اره خوب بود ما اینیم دیگه .این داستان مخصوص دوست ویدا بود که از زندگی خسته شده کمرش زیر بار مشکلات زندگی شیکسته دیگه طاقته مشکلاتو نداره هی میگه من نمیتونم من نمیتونم مثله بچه لوسا به چیزایی رو میاره که براش ضرر داره ناامیده ناامیده واقعا چرا وقتی خدا این همه نعمت داده یه سختی هاییم برای ادم گذاشته که زیادی خوش خوشونش نشه کنگر بخوره لنگر بندازه( البته دور از جونه شووما)اقا جون تو زندگی ادمهای متفاوتی هست یه ادمایی خیلی خوش میگذروننو فقط به فکره خودشونن بعضی ادما هم خیلی بهشون بد میگذره ولی تحمل میکنن و به دیگران هم کمک میکنن ولی بدون اونیکه مشکلاتش بیشتر باشه تلاشش بیشتر باشه پاداششم بیشتره اره جونم اره، بی بی سولماز داره نصیحتت میکنه گوش کن ننه گوش کنخوب دیگه دیرم شده راستی ممنون از نظراتتون از همینجا روی ماه نظراتتون رو میبوسم الهی خوشبخت شه به سلامت بابای همین فردا پس پسون فردا .التماس نظر .

من هم به اقاي محترم گرايش پيدا كرده بيدم

من هم به اقاي محترم سامي يوسف گرايش پيدا كرده بيدماشعارش خيلي مفهومي بيده.

ببينيد چه خوگشله

ببينيد چه خوگشله

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:42  توسط solmaz | 
سلام سلام صد تا سلام خوبید؟سلامتید؟انقدر اعصابم خورده این همه مطلب نوشتم همش پاک شد حالا باید دوباره از اول بنویسم عیبی نداره با توکل به خدا از دوباره مینویسم

مرثی از نظرات خوبتون واقعا ممنون که لطف کردین زحمت کشیدین قدم رنجه فرمودید و اومدید به من نظر دادین البته نمیدادین هم فرقی نمیکردراستی ویدا خانوم من تا الان که اینجا نشستم هیچ خبری حاکی از این که امامه تازه ای پا به عرصه وجود گذاشته نشنیدم که پشت سر ایشون هم یه حدیث جدید بیاد حدیث ها معمولا تکراری هستند البته ببخشیداااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز براتون یه معما دارم که اگر حل کردید حل کردید به من مربوط نیست اگر حل نکردید به هوشه خودتون بسته است که ببینید کم هوشید یا خرگوش اگر جواب دادید انتظار جایزه نداشته باشید ها گفته باشم من از این پولا ندارم برای شما جایزه بگیرم از ما گفتن بود .

معما:

پیرمردی همراه یک خروس،یک روباه،یک کیسه ارزن کنار رودخانه ای ایستاده و قصد دارد هر سه انها را با قایقش به ان سوی رودخانه ببرد.اما با هر بار رفتن فقط میتواند یکی از ان سه را داخل قایق ببرد حالا او چطوری میتواند این سه را از رودخانه عبور دهد؟

اگر خروس و روباه تنها بمانند روباه خروس را میخورد .اگر خروس با کیسه ارزن تنها بماند،خروس ارزنها را میخورد.حتی یک لحظنمیتواند انها را تنها بگذارد ،چه این سوی رود خانه چه ان سوی رودخانه.چطوری میتواند انها را عبور دهد در حالی که هیچ کدام توسط دیگری خورده نشوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اینم معمای من حلش کنید هاااااااااااااااااااااااااااا یادتون نره نظر هم بدید درباره اش

من از این به بعد یه قسمت دارم به نام داستان کوتاه که براتون هر پست یه داستان مینویسم اگه تکراری بود به تازگی خودتون ببخشید:

ایا شما از موضوع خاصی میترسید و از کاه کوه میسازید و نا امید هستید؟(به من چه پس اینو بخونید)

حاکمی همراه غلام خود سوار یک کشتی شد وقتی کشتی از ساحل دور شد غلام شروع به گریه و زاری و داد و فریاد کرد که اگر کشتی سوراخ شود یا طوفان شود من غرق خواهم شد.غلام به این کار ها ادامه داد تا اینکه، پادشاه غلام را به طنابی بست و او را داخل دریا انداخت،بعد از مدتی کوتاه او را بالا کشید غلام گوشه ای ساکت نشست .مردم داخل کشتی دلیل این کار را از حاکم پرسیدند حاکم گفت او از دریا ترس بزرگی داشت و به کشتی هم اعتمادی نداشت اما اکنون ترس او از دریا محدود شده و قدر سلامت و کشتی را هم میداند.

در زندگی از چیزی نترسید و همیشه از فرصت ها استفاده کنید.از مشکلات نترسید .(اره بابا نترسید رو به رو بشید باهاش بابا رو به رو بشید)

از حجازی نویسنده معاصر میپرسن نظرت درباره ی زیبایی چیست؟

او میگوید:زیبایی در دست عاقلان نعمتی است ولی من تا کنون زیبای عاقل ندیده ام.

از این چیزا که میگم پند بگیرین هاااااااااااااااااااااااا از این گوش نشنوید از اون گوشه مبارکتون بندازین بیرون

یه شعر از سعدی:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی                     که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل افتابی که حضور و غیب افتد                         دگران روند و ایند تو هم چنان که هستی

البته من منظورم عشق به خدا بود نه عشق به یه نفرررررررررررررررررررررر

خوب دیگه وقت رفتنه باید برم نظر بدید یادتون نره درباره همه اینا نظر بدید خواهشا خوب به خدا سپردمتون خداحافظ همین فردا پس فردا، بابای.التماس نظر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:7  توسط solmaz | 

سلام سلام ۹۹ تا سلام!!!!خوبید؟منم خوبم چی کارا میکنید حتما دعا به جونه من میکنید(اره میخان سر به تنت نباشه که این چرت و پرت ها رو بنویسی براشون)

مرثی از نظره شما اقا سینا واقعا شما لطف دارین نسبت به من و ویدا جون فقط بهتون بگم (خیلی غلط املایی دارین اسمه منم درست تلفظ کنید)این یه تذکره ساده بود فقطاقا سینا خواستی بیای تو مواظب باش سگ مدرسمون نخورتت اقا گربه

اینم داستانم:

داستان درباره ی یک کوهنورد است که میخواست از بلند ترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمیدید،همه چیز سیاه بود،اصلا دید نداشت وابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله ی کوه که پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی جاذبه او را در خود میگرفت.همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم.همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش امد.اکنون فکر میکرد مرگ چه قدر به او نزدیک است،ناگهان احساس کرد که طناب به دوره کمرش محکم شد.بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز ان که فریاد بکشد:((خدایا کمکم کن))

ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد:((از من چه میخواهی؟))

ــ ای خدا نجاتم بده               ــ واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

ــ البته که باور دارم                 ــ اگر باور داری طناب را که به کمرت بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت.....

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند ،بدنش از یک طناب اویزان بود وبا دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

                                                                                برگرفته از  کتاب طناب(پرستو ابراهیمی)

خوب خوشتون اومد حال کردین حالا شما بگید چه قدر به طنابتون وابسته اید؟ایا حاضرید ان را رها کنین؟

خدا هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمیکنه اینو یادتون باشه اون شما رو راهنمایی میکنه همیشه کاراتونو میبینه پس مواظب باشین نا امید هم نشیدنصیحته مادر بزرگانه بود نظراتونو درباره ی این داستان بنویسید ممنون میشم

یه چیزه دیگه:

خدایاااا

من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم

                                       که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم

                     و تو چون خودت نداری

                                                                                          ((امام زین العابدین))

 

خوب این رو هم حال کردین، خدا رو دوست داشته باشین یادتون نره همیشه خدا مواظبتونه اگه زمین میخورین بدونین خدا مراقبتونه از پشت مثله مادریه که از بچه اش مراقبت میکنه و نمیزاره زمین بخوره. اگر هم زمین خوردید بدونید مصلحتی تو کار بوده یا یه چیزه بهتر در انتظارتونه مطمین باشید قول میدم و بدون همیشه تنها خدا باهات میمونه. خوب کاری نداشته بیدید باید برم خسته شدم بازم نظر بدید من تشنه ی نظرم خداحافظ همین فردا. التماس نظر بابای.                                                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:22  توسط solmaz | 
سلام!!چطورين؟خوبين؟مرثي امروز يه كم شارژتر هستم كه بخام بنويسممرثي از بهاره ي گلم كه اومدو بهم نظر داد مثله شما بي معرفت نبود از همينجا يه بوسه گنده ازش ميكنم و در ضمن اقا سينا كه لطف كرد ولي بهتر بود تو وبلاگه خودم نظر ميداد خوب به هر حال ممنونم مرثي ببينيد من چقدر سپاسگزارم چه با ادبم ياد بگيريد

امروز ميخام براتون شعر بنويسم تركي، فارسي همه جوره اخه من فعلا مثله ويدا جون نميرم مدرسه كه خاطره بنويسم :

اولمايان كيمسه لر وياغيش

هانسي يولدور

هارا گيدير

سوروشوروق گيده-گيده

سن اينانين سينيخلارين يوك ايله دين اوزون اوچون

بيلميرم ده نييه سيني دييرسن

بلكه اللريم بوش قالماسين ،داريخماسين

ايندي حيات ياد اؤلوم قاباغي

و اولمايان كيمسه لرين سسي واردير ارادا

((اوميدلي يا اوميد سيز ده نه ديمك

هاچانديركي اونو تموشوق هربيريني))

صالح عطايي

ترجمه: كدام راه است

به كجا مي رود

مي رويم و مي پرسيم

تو تكه هاي شكسته اينه را بار خودت كردي

و مي گويي،كه خودم هم نمي دانم چرا

شايد،فقط براي خالي نماندن دستهايم

دلتنگ نبودن دستهايم

گيرم كه انتهاي اين راه

زندگي باشد        

يا مرگ.

وصداي كساني كه ديگر نيستند

در اين ميان است

((اميدوار يا نااميد چه ميتوان گفت

هر دو را ،مدتهاست فراموش كرده ايم))

اين يه دونه شعره تركي بود كه نوشتم ببينيد من چه بچه خوبيم از اذري ها هم يادي ميكنم

بچه ها يه دوست تازه پيدا كردم كه ويدا ميشناستش يه مدت باهاش دوست بوده رفتم تو مسنجر ديدم اومد منم كه از ويدا خيلي تعريفشو شنيده بودم باهاش چت كردم خلاصه با هم دوست شديم

امروز چيزي براي گفتن ندارم دفعه ي بعدي ايشاالله زودتر اپ ميكنم ميخام پيشرفت كنم خواهشا پشتيبانم باشيد خواهشا خوب چون چيزي براي گفتن ندارم خستتون نميكنم خسته نباشيد به خدا ميسپارمتون خداحافظ همين فرداالتماس نظر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:56  توسط solmaz | 

سلام سلام!!!!!!

امروز چطورین؟خوبین؟سلامتین؟چه خبرا؟منم خوبم شکر خدا.چرا بهم نظر نمیدین حداقل انتقاد کنید بابا دلم گرفت یه هفته ست این وبلاگ رو زدم هیچ کی نظر نمیده ای بابا!

امروز اومدم براتون یه داستان بگم که البته فکر کنم بیشترتون شنیدید ولی میزارم برای اخر.امروز دلم گرفته توی لیست مسنجرم یه دونه دوست داشتم که همش منو اذیت میکرد نظریه اش با نظریه ی من نمیخورد اخه هی میگه دخترا هوس بازن دخترا هوس بازن اخه پسره خوب پسرا که از دخترای بد بخت بدترن انقدر بهشون تهمت میزنید البته تهمت ناروا هم نیست بعضی ها واقعا هوس بازند بعد دیگه کلافم کرد دیلیتش کردم البته میدونم فقط اون یه دونه پسر اینجوریه بقیه اصلا اینطور نیستن اصلاااامن به پسرا تووووهین نمیکنم.

اون روزی که من رفته بودم کنکور(ازمایشی)به شدت دست پاچه شده بودم داشتم تو سالن راه میرفتم تا کلاسم رو پیدا کنم که دیدم توی کلاس روبرویی یه پسر خوشگل وایستاده داره اینورو نیگاه مینه منم از روی حیا پایین رو نیگاه کردم بعد تو دلم گفتم دختر بالا رو نیگاه کن به جای خجالت کلاستو پیداکن تا با عجله کنکور ندی بعد سرمو بالا کردم شماره کلاسم رو دیدم و توی کلاس رو نیگاه کردم دیدم همون پسرخوشگله وایستاده جلوی در کلاسمون خلاصه دو ساعت همینطور نگاش میکردم بعد به خودم تلنگر زدم وبه بقیه اعضای کلاس نگاه کردم که دیدم همه ی دخترا چشمشون به منه البته نه به من بلکه به اون پسره چون خطای دید بود چون اون درست پشت من بود .بعد رفتم صندلیمو پیدا کردم و نشستم پسره هم برگشت طرف کلاس و یه نگاه به همه کرد و سرشو انداخت پایین باید بندازه بد بخت اخه حدود ۲۰-۲۵ تا چشم به طرفش خیره شده بودن البته به جز من( اره جونه خودم من از همه بیشتر نگاش میکردم )منم اگه جای اون بودم ۲۰ تا پسر روبروم بودن میشاشیدم چه برسه به اینکه همشون نیگام کنن اون هم به صورته زل زدن،خلاصه وقتی یه مرده همچین گنده منده اومد تو فکر کردم الان این پسره میره و هم ما راحت میشیم هم اون البته دخترای دیگه فکر نمیکنم راحت میشدن تازه انگار یه چیزی ازشون میگیری ،دیدیم نه این اقا مراقبمونه وای بد بخت شدم تا حالا من مراقب مرد نداشتم توی امتحنام الان هل میشم (اخه منم تنها دختری بودم اونجا که ازمایشی میدم بقیشون از سن و سالشون میزد که انگار صد ساله پشت کنکورینو این باره صدمشونه که دارن کنکور میدن)خلاصه منم که میزه دوم بودمو چشمم تو چشمه اقای مراقب که اسمشم نمیدونم صندلی هاشم که سفت ادم نمیتونه راحت هم بشینه تا اخر امتحان دیگه پشتم شکست پودر شد.دفترچه ها و پاسخنامه رو هم داد منم با دقت تمام همه رو حل میکردم یهو مهتابی کلاس یه صدای مهیب از خودش در اورد و من که رفته بودم تو دفترچه از ترس زهره ترک شدم و یک جیغ تقریبا خفه کشیدمو دیدم اقاهه داره منو برانداز میکنه انگار تازه منو دیده،بعد از جیغ من همه جیغ کشیدن در حالیکه هیچ کدوم نترسیده بودن بر حسب موقعیت جیغ کشیدن و پسره بهمون گفت فقط یه لامپ بود بعد همشون ضایع شدنالبته به جز من چون من واقعا ترسیدم.زبان انگلیسی رو اصلا نزدم خیلی سخت بود داشت مخم میترکید دیگه خسته شده بودم تقریبا نصفه کلاس خالی شده بود بعد اینکه همه اون چیز هایی رو که میدونستم زدم راحت تکیه دادمو یه صحنه دیدم که اصلا خوشم نیومد یه دختره توی ردیف جلو یه ساک گذاشته بود بغله دستش اومد خوراکی از توش برداره واه واه انقدر تمیز و مرتب بود که ادم چندشش میشد واه واه ۵ الی ۶ تا بطری اب یا هر چیزه دیگه ای که توش بود دوتا ساندویچ،شکلات و شیرینی با هر نوعی،وای معلوم بود از اون دختر لوس های بچه ننه س وای وای حالم بد شداخر همه وسایلمو جمع کردم که بدم دیدم فرم نظر خواهی مونده یه جند تا فش به طراح نظر خواهی دادمو نشستم که بنویسم دیدم پسره اومد جلو پاسخنامه و دفترچه رو که روی پاهام بود خواست برداره منم كه هل بشم دست و پا چلفتي ميشم اخه نا سلامتي رو پاسخنامه نوشته بود مواظب اين ورق باشيم اگه كثيف بشه صحيح نميشه منم كه بطري ابي رو كه اورده بودم گذاشته بودم روش خوب شد سر رسيد وگرنه اون همه تلاش ديگه فايده اي نداشت خلاصه به شدت خجالت كشيدم هم از خودم هم از خودش!!! اخه تقصيره خودش بود ميخواست كمتر نگاه كنه و براندازم كنه انگار تا حالا ادم نديده موقع رفتن هم همچين لبخندي ميزد فكر ميكردم با اون لبخندش همه ي دخترا منو بكشن بعد كنكور خلاصه اون گفت ازمايشي ميدي كنكورو منم گفتم اره نميدونم از كجا فهميده بود انگار بقيه رو ميشناخته من براش نا اشنا بودم حالا خسته نباشيد گفتم و با يه لبخند خداحافضي كردم و رفتم بعد همينكه از ساختمون اومدم بيرون دنيا(دوست صميميم)رو ديدم و همه رو براش گفتم ديگه خودمو خالي كردم و من از اين خاطره نتيجه گرفتم كه ادم بايد پشتكار داشته باشه تا بتونه موفق بشه چه ربطي داشت خلاصه با محيط دانشگاه اشنا شدم دانشگاهش هم تو شهرك غرب بود تابستون توسط دكتر جاسبي ساخته شده بود تابستونه ساله1385 .

خوب اين هم خاطرم ميدونم خيلي چرت مينويسم ولي خواهش ميكنم تحمل كنيد و نظر بديد منو از لطفه نظراته خودتون بي نصيب نزاريد اون داستان رو هم كه گفتم توي اپ بعدي ميزارم به زودي التماس نظر باباي

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:45  توسط solmaz | 

 به نام خدا

 

سلام به همه شما كه لطف ميكنيد نوشته هاي منو ميخونيد سلام به روي ماهتون  سلام به پسرا ودخترا چطور مطورين؟امروز حالتون خوبه؟حاله من كه امروز خوب نيست چون يكي كه باهاش دوست شدم باهام قهر كرده و اذيتم ميكنه خوب اين به شما مربوط نيست كه ميخونين چرا تو زندگي خصوصي من دخالت ميكنين؟هااااا؟

 

به نظره شما من براي چي اين وبلاگ رو زدم شما نظر بدين بگين چي براتون بنويسم توش اوكي؟ به بهترين نظر يه جايزه ي ميدم يه جايزه ي ارزنده و كثيف ببخشيد نفيس.

 

ميخام از تهران بگم براتون تهران يه شهره كه مردم مثله مورچه هاي ريزتوش اينورو اونور ميرن ولي كاراشون مثله مورچه ها نيست بعضي هاشون كه مثله بعضي پسرا تو خيابون الافن و به دختراي بخت برگشته ي بينوا گير ميدن بعضي ها هم كه كار ميكنن معلوم نيست با چه حقه و كلكي كار ميكنن.دختراي بد بخت هم وقتي ميخان كار پيدا كنن يا منشيگريه يا منشيگري كه اونم حتما توي شركتي كه مديرش.............. خوب چيكار ميشه كرد مثلا به زن ها حق دادن حقشون بخوره تو سرشون.ولي خودمونيم براي مرد ها هم كار پيدا نميشه چه برسه به زن ها اصلا كارشون از بيخ مشكل داره .

 

ما تو مدرسمون يه معلم داشتيم كه اسمش خانم صفاييان بود اخر سال باهامون قهر كرد وايييييي به خدا حق هم داشت اخه ميدوني كلاس ما توي مدرسه توي زلزله بودن اول شده بود هر بار معلم نداشتيم يه زلزله ي شديد مدرسمونو ميلرزوند اونروز شايعه شد كه خانم صفاييان نيومده ما هم اقا در و بستيم دد برو رفتيم تو كاره بزن برقص و كيف و جامدادي وصندلي و ادم و.... پرت كردن نگو خانوم صفاييان پشته دره و ما غافل از وجوده پر بركت او چون تحقيقات ما كه از يك منبع موثق رسيده بود حاكي از اين بود كه خانومه صفاييان در مدرسه حضور به عمل نياورده بود ماهم كه از خدا خواسته شروع كرديم البته ما(من و دوستم دنيا)  مثله بچه مثبت ها نشسته بوديم پرت ميكرديم كه يه وقت خانم منافي (ناظممون)اومد همون جا دست به سينه بشينيم ولي بقيه وسط كلاس بودن خلاصه سرتونو درد نيارم همينجوري كارمونو ادامه ميداديم كه يهو در باز شد وووووووووووووو گل اومد صداي خانم صفاييان اومد همين كه در رو باز كرد يه كيف گنده افتاد كنار پاش بد بخت اون دختره كه كيف رو پرت ميكرد همونجا خشكش زد كه بعدا ما اونو با خاك انداز به زور از زمين كنديم انداختيمش بيرون بعد خانم صفاييان غضبناك همه ي مارو نيگاه كرد بعد تا به من رسيد ما هم كه دست به سينه نشسته بوديم يه جوري نيگاش كردم كه ميگفتم(خانم به خدا من بي گناهم من سر جام نشسته بودم من كاري نكردم من فقط يه كيف ويه مداد پرت كردم كه خورد تو سره يكي از بچه ها كه اونم سرش خون اومد فقط همين)بعد غضبناك حرف زدنشو شروع كرد واي نميدونين اين همينجوريشم موقع حرف زدن سر مارو ميخوره چه برسه به موقعي كه عصباني بشه واي واي يه حرف رو تموم نكرده ميره سر حرف بعدي واي واي خدا نصيبه گرگ بيابون نكنتش البته با اين همه بازم يه حسه دوست داشتن تو دلم بهش دارم توي دبيرستان همش نمره هاش بيست بوده يه جذبه ي خاصي داره گوش هاش به شدت تيزه فكر كنم سرعته شنواييش برابر با سرعته نوره.خوب بعد باهامون قهر كرد بهمون گفت (من نبايد با شما مثله يه سوم دبيرستاني برخورد كنم 

بايد مثله اولي ها برخورد كنم) والا با اولا هم خيلي بهتر از ما بود رابطش ما انگار يه چيزي بدتر از دشمن براش بوديم هر وقت مارو ميديد اخماشو تو هم ميكرد انگار نه انگار همون موقع داشته از خنده بيهوش ميشده هر موقع يكي از بچه هاي كلاس مارو ميبينه انگار جن ديده يهو تغييرشكل ميده مثله افتاب پرست بر اساس محيط رنگ عوض ميكنه. واي خدا نكنه خودش اينارو بخونه من و برميگردونه تو همون دبيرستان.

خوب اينم يه خاطره ي نسبتا شيرين از كلاس و مدرسه ي زلزله خيز ما واي دستام درد گرفت اولين باره اين همه مطلب مينويسم البته زيادم نيست ها ولي براي من زياده ميفهمين كه خوب نفهميدين هم به من مربوط نيست خوب ديگه بريد ديگه سرتونو درد نميارم برين يه يخ بزاريد رو سرتون خنك شه بدبخت دو ساعته داره چرت و پرت هاي منو ميخونه. خوب با نام خدا شروع كردم با نام خدا هم تموم ميكنم به خدا ميسپرمتون خداحافظ به قوله يه نفرخداحافظ همين حالا. اگه دل نازنينتون ميل داشت يه نظر هم به من بدبخت بينوا بدين خدا خيرتون بده تازه كارم به روحيه احتياج دارم اگر هم خواستيد انتقاد هم بكنيد كه ميدونم همش انتقاده نه تشويق.التماس نظر. باي.

 

نوشته شده توسط سولماز جيگر خوشگل ماماني باوفا با جنبه............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:8  توسط solmaz | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام من سولماز هستم از تهران که پیش دانشگاهی هستم و خوشبختم در زندگی تقریبا به شما چه اخه من خوشبختم ببخشيد خل زدم.رشته ام انسانیه. البته فکر نکنید از رو تنبلی و بیکاری اومده وبلاگ زده نه میخام از وقایع مهم مدرسه مون براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد.اين كلبه ي حقير و زلزله زده ي من ميتونه هر چي بخاين براتون نمايش بده توسط صاحبش كه درويشي و حقيري جز من نيست .

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
خاطرات من(دختر خاله جونم)
روياي نقره اي(پرند جونم)
خاله بازي(بهاره جونيم)
حرفهاي شكلاتي(ندا جون)
عشق اساطيري(سامان خوگشله)
پسر جهنمي(ضد دختره مشتي)
الهه ي عشق(زهرا گل گلاب)
سياوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

---